دیروز بعد از یک هفته، به یکی از کلاس های استاد ترم پیشم(ح.ش) رفتم. چرا؟
چون بر خلاف ترم پیش، استاد این ترم خیلی bother می کنه. چرا؟
اینش رو خودم هم نمی دونم. آی ضایع می کنه! آی ضایع می کنه!
من یکی که حسابی از خودم نا امید شدم.
دلم برای آقای ه. ح. ش تنگ شده بود و برای کلاسش.
ترم پیش خاطرات بامزه ای داشتیم. مثلا"
جلسه ی اول:
استاد (ح.ش)که وارد شد، برای اولین بار دلم خواست از صندلی کنار استاد ( که سرقفلیش به نام صباست) برم روی آخرین صندلی ته کلاس بشینم. چرا؟
ترسناک بود. چی؟ چی نه، کی!
استاد دیگه!
باد توی گلو انداخته بود( غبغب در اومده بود این هوا!)
نشست روی صندلیش(محکم!)
کاست رو آماده کرد( با اخم و تق و توق فراوون!) و گفت: ok ladies, page 86
خدایا! حتی وحشتناک ترین استاد هم جلسه ی اول، یه ذره خوش و بش می کرد و حداقل حالمون رو می پرسید. چجوری تا آخر ترم سر کنیم؟ اونم با این صدای کلفتش!
که البته اواسط ترم، همین صدای کلفت به داد فشل رسید.
چجوری؟
چند جلسه ای گذشته بود و دیدم نه! صندلی کنار این استاد زیاد هم بد نیست. آخه اونقدرها هم بداخلاق نبود. فقط مقادیری خشانت به خرج می داد، مثلا" تهدید با پرت کردن کتاب و لگد زدن( به صورت پانتومیم) که خوب، می شد کنار اومد.
چند روزی بود که کنه ای( صحیح ترین لفظ ممکن که برای کسی که نمی دونم کیه می تونستم به کار ببرم!) به شدت مزاحم می شد و به موبایلم زنگ می زد و sms های عجیب می زد. دل به دریا زدم و یک روز، سر کلاس گفتم: آقای ح.ش گوشیم مزاحم داره، می شه زنگ بزنین ببینین کیه؟
و خوب، جواب مثبت بود.
وقتی استاد شماره رو گرفت و کنه(!) گوشی رو برداشت(!) استاد گفت: الو! و اون هم با چه صدایی! نمی دونم کنه با خودش چی فکر کرده اما ح.ش به من نگاه می کرد و بی صدا می خندیدو بچه ها داشتند از خنده منفجر می شدند. چون « الو»یی که گفت با الو گفتن قصاب سر میدون هیچ تفاوتی نداشت. ساتور به دست، سیبیل کلفت و...
خلاصه شر مزاحم رو کند.
خاطره نوشتن بسه! اینا رو نوشتم چون دلم تنگ شده بود برای ترم پیش. دوست خوبیست ه.ح.ش، چون هروقت از استاد این ترم nag زدنم می گیره، دلداری های خوبی می ده.
ح.ش عزیز، جان فشل ترم دیگه کلاس ما رو بردار. البته اگه تا آخر این ترم با استاد جدید سر به بیابون نذاشته بودیم.
ترسانه: الان که اینا رو می نوشتم ساعت 5/11 شب بود. یکی آیفون رو زد، بعد پشت سرهم از دوتا شماره ی ایرانسل زنگ زد و بعد... باورتون نمی شه... شیشه ی آشپزخونه رو با چی نمی دونم زد شکست. زنگیدیم به 110. هرچند که تا خودشون رو برسونن ما رو کشتن رفتن پی کارشون.
شکوفه ی گیلاس حیاط

فاخته توی انباری در حال بچه داری
شکوفه ی هلو باغ

سگی که توی بش قارداش پیداش کردیم و خیلی با هم رفیق شدیم
پرسپکتیوی از درختای هلوی باغ

|
+| نوشته شده توسط
صبا در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
|